آرمان دهقانی،عشق کوچولوی ما
آرمان دهقانی،عشق کوچولوی ما
خاطرات آرمان عزیزم
تاريخ : شنبه 18 مهر 1394 | نویسنده : مامان آرمان
بازدید : 246 مرتبه

به خانه ها صدای شادمان کودکان

 

ترانه ی بهار زندگیست

 

به خانه ها نگاه مهربان کودکان

 

زلال چشمه سار زندگیست

 

به خانه ها طلوع خنده های کودکان

 

تبسم شکوفه های زندگیست

 

به خانه ها فقط همان صدای کودکان

 

صدای آشنای زندگیست ...محبت

 

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 18 مهر 1394 | نویسنده : مامان آرمان
بازدید : 211 مرتبه

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
16مهر،روز جهانی کودک، کنار ساحل جشن بادبادک ها بود،خاله مهربونم واسه شما و علی بادبادک خریده بود،همگی با هم ساعت 4 عصر رفتیم ،باید بگم که اونروز عالی بود و خیلی به شما دوتا و البته ما خوش گذشت،محو اونهمه بادبادک تو آسمون شده بودین،یه خورده که هوا تاریک شد،آتیش بازی هم شروع شد و شما کلی ذوق کردین و درخواست اینکه:دوباره،دوباره..با علی جونی تلاش میکردین که بادبادکاتونو هوا کنین و البته تلاشتون پابرجا..
بعدم که نقاش کوچولوها در حال زدن طرح و رنگی شدن دست هاتون و در آخر هم ساحل گردی و بدو بدو و
گل بازی و تماشای اسب و شتر و جیغ و دست و شادی و خنده..
"روزت مبارک هستی من"
 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 17 شهريور 1394 | نویسنده : مامان آرمان
بازدید : 349 مرتبه

وقتی از مشهد راه افتادیم،چون مسیر  به سمت شمال طولانی بود،شب رو بجنورد،منزل یکی از دوستان موندیم و صبح دوباره حرکت کردیم.در بین راه مشهد-بجنورد به جایی رسیدیم که قدم به قدم  لواشک میفروختند و مامان و بابام به این نتیجه رسیدن که اسم اینجا باید لواشک آباد باشهزیبا

وقتی وارد استان گلستان شدیم،تا چشم کار میکرد سرسبزی بود و من که حسابی سر ذوق اومده بودم همش  میگفتم:جنگلا رو ببین،کوه ها رو ببین،دریا رو ببین و همینطور البته جرثقیلارو ببین..زیبا

گرگان-علی آباد کتول-دریاچه کبودوال

علی آباد کتول-آبشار کبودوال

رامسر-دریاچه خزر

رامسر خیلی به من خوش گذشت،هر روز یه جایی در حال تفریح و گردش بودیم.یه روز دریا..

یه روز شهربازی..

یه روز بالای کوه-(یه جایی به نام سرولات که شهر رامسر و دریا پیش روته)خیلی زیباست

رامسر-سرولات

یه روز چابکسر(محل خرید و پرورش ماهی قزل آلا) و من به دنبال خروس.

آقا خروسه یواش برو،چرا داری اینقد سریع میری!!

یه روز هتل قدیم ،که من از مجسمه های شیر جلو در ورودی خیلی خوشم اومد و از بابایی خواستم منو سوارشون کنه.

یه روز گردش تو باغ کیوی و همینطور یه چیز دیگه که منو خیلی ذوق زده کرده بود،اسب سفیدی بود که داخل باغ بود و من با دست خودم بهش غذا دادم.ما خونه دوست خانوادگیمون مهمون بودیم،و عمو که میدونست من چقد اسبی خان رو دوست دارم، بعدازظهرا میگفت : آرمان بیا بریم دیدن اسبی خان(من همه اسب ها رو با این اسم صدا میکنم) و من کلی خوش خوشانم میشد.

 سفر بسیار عالی و دلچسب و پر از خاطره بود عزیزکمبوسمحبت

 

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 16 شهريور 1394 | نویسنده : مامان آرمان
بازدید : 339 مرتبه

سومین روزی که در شهر مشهد بودیم،به جایی رفتیم که کوهسنگی نام داشت.

کوهسنگی دومین پارک بزرگ شهر مشهده و خیلی زیباست.شامل همه چیزایی بود که من عاشقشونم.استخر،مجموعه کودک که من خیلی دوست داشتم و بازی کردم،پیست اسکی،سرسبزی و رقص نور در آب و ..

هوای پارک بسیار عالی بود و من اسکوترمم با خودم آورده بودم و حسابی بازی کردم و بهم خوش گذشت.

یه دوستم پیدا کردم و تا شب مشغول بودم.بعد از اون به اتفاق بابا و مامان خوبم به تماشای پیست اسکی

بچه ها رفتیم

و بعدم که وارد مجموعه کودک شدیم،اولش من تعجب کردم و گیج شده بودم!خیلی شلوغ و سر و صدا زیاد بود،تا حالا مامان و بابام فکر می کردن که من چقد شیطونم ،ولی با دیدن بچه ها فهمیدن که من چه پسر متین و آقایی هستمراضی.یه کم که گذشت برام عادی شد و منم قاطی بچه ها شدم و بسی بالا و پایین پریدم و لذت بردم.عکسامم تو گوشی بابایی بود که همه رو اشتباهی پاک کرده،ولی خیلی حیف شد.

اینم  از سرگرمی های من داخل هتل..

داستان سفر همچنان ادامه دارد..

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 7 نفر
بازديدهاي ديروز : 12 نفر
بازدید هفته قبل : 167 نفر
كل بازديدها : 54954 نفر

0.047883033752441